خطايى ، على اكبر

301

خطاى نامه ( شرح مشاهدات سيد على اكبر خطائى معاصر شاه اسماعيل صفوى در سرزمين چين )

بعد از آن شانقارى طلب كرد و يك كلنگ پرانيد و شانقار را رها كرد . رسيد و سه لگد زد و گرفت و بعد از آن پادشاه فرود آمد و صندلى آورد [ ند ] و در زير پاى او نهاد [ ند ] و صندلى ديگر از براى نشست نهادند . بر صندلى نشست و سلطان [ 409 الف ] شاه را طلب كرد و آن شانقار به دو داد . شانقارى ديگر طلب كرد به سلطان احمد داد و شادى خواجه را هيچ نداد و سوار شد . تا خرگوشى پيدا شد شانقارى بر دست داشت بر خرگوش انداخت و دو سگ عقب خرگوش از ميان بيرون رفت تا بدانجا كه چشم كار مىكرد . بارى به سلامت بيرون رفت . چون نزديك شهر رسيدند خلايق بسيار از ختائى و غيره بيرون آمده بودند . فوج فوج از ختاييان به زبان ختائى دعاى پادشاه مىگفتند . بدين‌شان 226 و شوكت آمد و ايلچيان به وثاق شدند . 227 يوم الاثنين 228 [ رابع ] ربيع الاخر 256 سنه سجين 229 ايلچيان را سوار كرده برد و گفت امروز پادشاه سنكشى 230 مىدهد . ايلچيان پيش رفتند و چون سلطان شاه و بخشى ملك [ را ] پيشتر سنكشى داده بود ايشان را [ نه ] طلبيدند . چون پادشاه بنشست شيره‌هاى سنكشى پيش پادشاه جمع كردند . بعد از آن پادشاه فرمود شيره‌ها بگرفتند و به يك طرف بردند و امرا 231 را نيز پيش شيره‌ها فرستاد ، چنان كه پادشاه از بالاى تخت مىديد . اول سلطان احمد را طلب كردند [ 409 ب ] و سنكشى 232 تسليم او كردند و بعد ازو غياث الدين را ، و بعد ازو امير شادى خواجه را شيره پيش نهادند ، و ديگر كوكجه و ديگر ارغداق ، و بعد از آن اردوان ، و ديگر تاج الدين بدخشى را و تفصيل هر شيره‌اى : آنچه شيرهء شادى خواجه بود ده بالش نقره و سى اطلس و هفتاد پارچهء 233 ديگر قلقى 234 و ترقو و لودشا [ و ] كپكى و پنج هزار چاو [ و ] خاتون او را چاو و بالش نقره نبود ، امّا ثلث قماش بود . و سلطان احمد و كوكجه و ارغداق را هر سه ، هريك هشت بالش نقره و شانزده اطلس و باقى قماش از قلقى و ترقو ، و لودشا ، مجموع نود [ و ] چهار وصله ، مع خواتين [ و ] هريك هزار 235 و هزار چاو .